تبليغاتX
کانون درد دل های دوستانه

کانون درد دل های دوستانه
کاش بیایم بشینیم پای صحبت اونا که بی کسن اگه درد و دل کنن به ارزوشون می رسن
لینک دوستان
پيوندهای روزانه
                    امروز صبح منتظر تاکسی بودم یه پسر از کنارم می گذشت

         با تلفن حرف میزد وداد میزد اره دختره ......دوستات بهم گفتند تو چه ....

                خاک بر سر من کنند ...از کنارم گذشت وبقیشو نشنیدم

                این نمونه کوچک از مسایلی است که میبینم ومیشنوم

                  واقعا چه بر سر نجابت واصالت دختر ایرانی اومده که

           کسی به خودش اجازه میده اون طور با اون حرف های رکیک

            حرف بزنه؟خیلی از این جور مورد رو دیدم که برام تکان دهنده بود

        ویه علامت سوال در ذهنم هس؟چرا؟؟چرا ارزش های ما انقدر عوض شده؟

       چرا باید طوری رفتار کنیم که کسی به خودش اجازه بده که این طور حرفهای

        رکیک بزنه؟آیا این ویژگی های روانشناختی است که باعث میشه کسی

       ملاحظه هیچ چیزی رو نکنه وهیچ احترام وشخصیتی برا خودش قائل نباشه

             یا ناشی از دگرگونی هنجارهاست ؟ویه بحث جامعه شناسی؟

                یا ترکیبی از این دو حیطه هست و چطور باید بر خورد بشه ؟

                 خوشحال میشم نظر دوستان صاحب نظرم رو بدونم

[ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 10:56 بعد از ظهر ] [ یاسمن ]
سلام بالاخره بعد چند ماه وقت شد تا سروسامانی به این دارایی با ارزش زندگیم بدم 

وبلاگمو میگم

با وجود این که قول دادم به دوستان محطاتم دیگه اجتماعی ننویسم تا این سری را که بوی قرمه سبزی

میدهد رابر باد ندهم ولی نتونستم دوام بیارم اینم بنویسم توبه میکنم

چند وقت پیش فیلمی  از خانم گلشیفته فراهانی پخش شد؛ نظرات مختلف  ومتناقضی درمورد این کار

خانم فراهانی منتشر شد عده ای کار ایشون رو ستایش کردند عده ای نکوهش ولی جدای از تایید

ها وسرزنش ها و قضاوت بر اساس معیار های خودم میخوام از یه جنبه دیگه به این مسئله نگاه کنم .

۳۳ سال به زور روسری سر میکنیم؛ گاها به روسری هم قناعت نکردن وباید چادر سر کنیم

 به زور مثل هم بیندیشیم وتایید کنیم گفته ها ؛استدلال ها و تفکرات تایید شده رو وگرنه ضد نمیدونم

چی وچی هستیم ..... توکشور ما مسایلی برای ما نسل سومی ها مسئله وسوال ودغدغه هست

که تقریبا در تمام کشور ها حل شده والان در فکر رفتن به فضا و زندگی تو کرات دیگرو اینا هستند و ما

هنوز قانون تک جنسیتی دانشگاه تصویب میکنیم  که مبادا تو محیط علمی پسر ودختری حرفی بزنند

تا خدای نکرده یه موقع فرهنگ طرز برخورد با جنس مخالف رو یاد بگبرند یا یه موقع به این نتیجه

برسند که جنس مخالفشونم انسانی مثل خودش چیز عجیب وغریب ودست نیافتنی نیست .

یه سوال آیا این اجبار ها و زور ها به نتیجه ای رسید؟

 برای نمونه آیا طرح ابتکاری وشاهکار حجاب وعفاف ثمره ای جز قهرمان شدن زنی که جلو میلیون ها

نفر لخت شدو هنجار هارو شکست رو داشت ؟(نمیگم کار خوبی کرد یا بد)زنی که شاید ارزوی چادری

شدنش رو داشتید.

خیلی از هنزمند ها تو اون برنامه این کارو کردند آیا تو کشور های دیگه این همه بازتاب و جنجال داشت ؟

              شاید گاهی وقتی راهی نتیجه معکوس میده یه تجدید نظری بایدکرد

                                                  ؟؟؟نه؟؟؟                    

[ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ 2:56 قبل از ظهر ] [ یاسمن ]

عروس خانم مبارکه خانواده چند فروختنت ؟۵۰۰ سکه یا ۱۳۰۰۰.و......چند تا سکه ؟

۱۰۰۰تا !!!!!!!!!!!!!!!مبارکه خانمی افرین اخه برا دختر ماهی مثل تو ۱۰۰۰تام کمه

دوستان عزیزم کاری ندارم که فلسفه مهریه تو اسلام چیه اون توجیهات خودش رو

داره ولی اینو میدونم که درایران ما مهریه یعنی قیمت تعیین کردن رو دخترو خریدو

فروش اون با سکه اقای محترم مگه داری گوسفند میخری که قیمت تعیین میکنی

؟!!!!!!!!!!خانم محترم مگه داری خود فروشی میکنی که قیمت تعیین میکنی !!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مهریه با توجه به فرهنگ ما  یعنی تا زمان طلاق حق نداری حرفی ازش بزنی گرچه 

 قانونا وشرعا هروقت خواستی میتونی به اجرا بذاری منتها قبلش باید باروبندیلو

جهازتو از خونه شوهر محترم جمع کرده باشی تا هم مهریتو بخوای ؛هم طلاقتو بذارند کف

 دستتوشمارو بخیرو مارو به سلامت البته اگه شادوماد استفاده زیادی نکرده

باشه مرغوب نبوده باشی نصف بها حساب میکنه ها

خانمی ،خواهر من  که رو خودت قیمت میذاری اینارو در نظر داشته باش بعد رو قیمتت چونه بزن باشه؟

[ سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 ] [ 1:11 قبل از ظهر ] [ یاسمن ]

 

 میدونم همه این ها دلیل نه هااااا توجیهات مذهبی وروان شناختی داره

ولی واقعا یکی از قشنگ ترین و تکان دهنده ترین متن هایی بود که در

 مورد حقوق زن خوندم از خانم شیرین عبادی هست وتقدیم میکنم به

 تمامی خواننده های وبلاگم .

از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان ، من یک فمینیست هستم.

اولین بارجرقه های فمینیسم من در سن کودکی زده شد وقتی دیدم که مادر بزرگم پسرهای فامیل را شومبول طلا خطاب می کند و آنها حق دارند با شورت دور حیاط بدوند ولی اگر من جوری بنشینم که دامنم درست نباشد همه بسیج می شوند تا دامن مرا روی پاهای کودکانه و بی خبرم بکشند و مدام گوشزد کنند که درست بنشین.
ذهن پنج ساله ی من نفهمید ( هنوز هم نمی فهمد) که چرا آن چیزی که وسط پای پسر عمه ام است باید با لفظ طلا آراسته شود و حتی گاهی با الفاظ ( شومبولتو بخورم) خورده شود ولی آن چه من دارم مایه‌ی شرمساری است و باید پوشانده شود.

ذهن پنج ساله ی من حتی وقتی ده ساله شد نفهمید که چرا آنها باید راحت ته کوچه دوچرخه سواری کنند و من با هزار مکافات ویواشکی رکاب بزنم و روپوش و روسری ام مدام توی چرخ گیر کند و زمین بخورم و همه به من بخندند.

او هرگز نفهمید چرا وقتی بالغ شدم و آن دو جوانه ی سرکش در سینه هایم رویید باید آن را زیر مقتعه ی چانه دار بلند و روپوش گشاد پنهان کنم و قوز کنم تا برجستگی های بدنم را از چشم ها بپوشانم.

ذهن من هرگز نفهمید چرا هرچه مربوط به زنانگی من است زشت و پنهانی و گناه آلود است و هرچه مربوط به مردانگی پسر هاست قابل افتخار و ستودنی و حتی به روایتی خوردنی است.

او انقدر بچه است که فقط برای پوز زنی مادرش به آن پسر میگوید بیا خواستگاریم والکی الکی زن مردی می شود که دوستش ندارد.
او حتی نمی فهمدچرا درخانواده ی آن مرد، مردها یک طرف مجلس عرق می خورند و بحث سیاسی می کنند و زنها طرف دیگر ظرف می شورند و مزخرف می بافند.

او نمی فهمد که چرا شوهرش التماس می‌کند که لطفا جلوی فامیل من سیگار نکش وقتی خودش می کشد. او نمی فهمد چرا سیگارکشیدن مرد درست است و سیگار کشیدن زن نا درست.

او نمی فهمد چرا وقتی مردش را نمی‌خواهد سالها باید دنبال طلاق بدود در حالیکه اگر مرد بود در یک هفته می توانست زنش را طلاق بدهد

ذهن من هنوز پنج ساله است. این ذهن پنج ساله دو برابر پسر های هم دوره اش زحمت کشیدتا دانشگاه برود ، آنها خرخون لقبش دادند.

این ذهن پنج ساله بین همه ی دانشجوهای ورودی‌اش شاگرد اول شد تهمت زدند که معلوم نیست با کدام استاد روی هم ریخته است.

بعدها مجبور شد هر تشخیص را دو بار تکرار کند برای آنکه چون زن بود حرفش نصف یک مرد ارزش داشت.

مجبور شد از زبان یک پزشک همکار( که زن بود )بشنود که پیش دکترزن نرو، زن ها همه بیسوادن و هیچ نگوید و دم نزند.

مجبور شد دو برابر تلاش کند تانامش نصف اعتباری که باید را بیابد.

مجبور شد دو برابر مردها خوب رانندگی کند تامبادا تصادف کند و این جمله را بشنود که ” زن ها دست به فرمون ندارند”.
مجبور شد دوبرابر مردهای دور و برش کار کند و دو برابر آنها موفق شود و دو برابر آنها پول دربیاورد و آخر هم ” زن بی سر پرست” نامیده شود.

مجبور شد دو برابر مردها وبلاگ بنویسد تا صدایش به جایی برسد و آخر سر هم متهم شود که زنانه نویسی می کند و در
واقع “مرد” است..

از همه ی اینها گذشته ،نگارنده زن خوشبختی محسوب می شود. در خانواده ای مرفه و غیرمذهبی بدنیا آمده ، امکان تحصیل و امکان فرار از آن چهارچوب های غیر منصفانه وزشت را داشته است . او هرگز کتک نخورده و نفقه نخواسته و حضانت طفلی را از دست نداده است.
با این همه زخمی وخسته است.

خسته است از جامعه‌ای که اگر زنی مورد تجاوز قرار بگیرد زن را مورد خطاب قرار میدهد که چرا حجابت کامل نبود و مقصر می شمارند که مرد را گناه انداخته و از مردنمی پرسد که چرا مثل یک حیوان رفتار کرده است.

خسته است از جامعه‌ای که اگر زنی مورد خیانت قرار گرفت به او توصیه می کند که صبوری کند و خانمی پیشه کند و بیشتر به مردش توجه کند.
خسته است از جامعه‌ای که سزای خیانت در آن برای مرد توجه بیشتر و برای زن سنگسار است.

خسته است از جامعه‌ای که زن هایش قوز کرده و ترسیده و تهدید شده اند و مردهایش باافتخار لگن خاصره شان را جلو می دهند و به شومبول های طلای خود می نازند و به خودشان جرات می دهند به زن ها یی که دو برابر آنها قد کشیده اند لقب کوتولگی بدهند.

خسته است از جامعه‌ای که زنهایش به کوتولگی خود افتخار میکنندوحاضرنیستند بهای قد کشیدن‌شان را بپردازند و هنوز افسوس تازیانه و تسبیح و ته دیگ را می خورند. ،

بر او ببخشایید اوخسته است ازجامعه‌ای که حتی معنی فمینیست را نمی داند.

[ پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 ] [ 6:13 بعد از ظهر ] [ یاسمن ]
 
در بیمارستان روانی از هنرپیشه تا خواننده های معروف بودند.فوتبالیست هایی که دورانشان
 
بسر آمده بود،مجری هایی که زمانی مشهور بودند.در بیمارستان روانی،غلام علی مادر را
 
دیدم
...مک مورفی را دیدم وقتی سعی می کرد فرار کند...مجید سوته دلان را دیدم...نمکی
 
مسافران مهتاب را حتی.
در حیات قدم زدم...گریه کردم برای نسل سوخته ای که نه فقط بخاطر ژنتیک که از داروهای
 
روان گردان و شیشه و اکس کارش به اینجا کشیده بود.

سوختم از حال و روز دخترکی که ایدز گرفته بود و از بلایی که بر سرش آورده بودند روانی
 
شده بود
...می گفت فرصتی پیدا کنم تلافی اش را سر تمام پسر های دنیا در میاورم...یکی فندک
 
می خواست...اینقدر سیگار کشیده بودند که دستهایشان را فیلتر سوخته سوزانده بود ...
 
که دندان هایشان سیاه....

در بعضی از کشورها نود راه برای درمان بیمارهای روانی دارند که یکی دارودرمانیست و ما
 
 
تقریبا فقط دارودرمانی می کنیم...همه بیمارها را می خوابانیم یک آمپول می زنیم و طرف
 
ساکت می شود...والسلام....همین شده هنرمان.

تخت برای بیمارها نداریم....بیمارها باید آزاد بخوابند اگر نوبتشان برسد بعد از چند
 
هفته ...هزینه هایشان میلیونی می شود...شبی صدوشصت هزار تومان برای یک تخت
 
آزاد...برای خسبیدن کنار سرنگ و فریاد و درد.

محیط بیمارستان های روانی برای بیمارها انقدر آزار دهنده است که بعضی هایشان فرار می
 
کنند....اینجا که من رفتم نزدیک اتوبان بود و هرهفته چه تصادف هایی می شد که راننده های
 
بخت برگشته می دیدند دیوانه از قفس پرید...

دلم سوخت وقتی دیدم اسکیزوفرنی باید آمپول بخورد،دخترک ایدز گرفته آمپول بخورد،
 
ورشکسته باید آمپول بخورد....همه فقط باید امپول بخورند....دلم سوخت که ما صفحه
 
حوادث روزنامه ها را اکثرا قبل از صفحه ورزشی می خوانیم و نچ نچی می کنیم و آنهایی
 
که مسوولند با خودشان فکر نمی کنند بیماری که تخت ندارد،بیماری که پول ندارد،بیماری
 
که درست درمان نمی شود،بیماری که فرار می کند... و وزیری که از مصاحبه فرار کند...
 
همین ها سوژه ساز حوادثندکه هیچ آماری هم از تعداد نسبیشان نداریم...همین چیزهایی
 
که می بینیم و لب می گزیم ...از رنجی که می بریم...

[ پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 ] [ 6:53 بعد از ظهر ] [ یاسمن ]

این عکس بالایی رو مشاهده بفرمایید مجلس ترحیم یه بنده خدایی یه سوال  ما ادم ها خصوصا

ماایرانی ها چرا این قدر مرده پرست هستیم ؟چرا باید ادم ها تا وقتی زنده هستند کسی

سراغشون نیاد و وقتی مرد گل های انچنانی بیارند ومسجد هاو غذاخوری های انچنانی برا مردنش

بگیرند ؟چرا باید مجلس ترحیم کسی بریم که مریض بود موقع مریضیش یک بار بهش سرنزدیم تنها مرد

الان یادمون افتاده باید بریم خاکش کنیم وبریم شام غریبانش؟من این سوال رو از خانوادم پرسیدم گفتند

ما به مرده احترام میذاریم و عزیزش میکنیم یه سوال ؟ادم ها هارو چرا قبل مردن احترام

نمیذارندوعزیزش نمیکنند ؟عزیزی به چه درد مرده میخوره؟

 

[ دوشنبه هفتم شهریور 1390 ] [ 2:2 بعد از ظهر ] [ یاسمن ]
بسیار دور از هم قد کشیده‌ایم . هر یک بر
 
فرازصخره‌ای بلند و دره‌ای عمیق؛ میانمان که با
 
 هیچ خاکستری پر نخواهد شد.
 
جدایمان کردند؛ از روز اول مهر. با پوشش‌های
 
متفاوت.
 
مانتو و مقنعه و چادر تیره بر من پوشاندند و تو را با
 
لباس فرم و کله‌ای تراشیده به ساختمانی دیگر
 
فرستادند. من را به مدرسه‌ی دخترانه و تو را پسرانه .
 
دانشگاه هم که رفتیم جدایمان کردند. با ردیف‌های
 
 دور از هم . نیمکت‌های خانم‌ها و آقایان. با درها
 
وراهروها و ورودی‌ها و خروجی‌های خواهران و برادران .
 
جدایمان کردند و ما بسیار دور از هم قد کشیدیم .
 
در اتوبوس با میله‌ها و در حرم و امامزاده با نرده‌ها و
 
 در دریا و ساحل با پارچه‌های برزنتی. ..
 
آنقدر دور و غریب از هم بزرگ شدیم تا تو شدی راز
 
 درک ناشدنی‌ای برای من؛ و من شدم عقده‌ی
 
جنسی سرکوب شده‌ای برای تو.
 
تا هر جا که دیگر  نتوانستند جدایمان کنند، در
 
تاکسی و خیابان، از زور ناداني و بیماری و
 
عقده‌های جنسی، من در پي يك نگاه و توجه و
 
متلك از تو باشم ... و تو خود را به من بمالی و
 
برهنگی ساق پایم حالی به حالی‌ات کند و نگاه
 
حریص‌ات مانتو ام را بدرد .
 
جدا و بسیار دور از هم قد کشیدیم انقدر که تا
 
پایین تنه هایمان معذب مان کرد خیال کردیم
 
عاشق شده‌ایم و چون عاشق هستیم باید ازدواج
 
 کنیم و بعد هم با هزاران عقده‌ی بیدار و خفته به
 
زیر یک سقف رفتیم .
 
بسیار دور از هم قد کشیدیم. انقدر که دیگر
 
نگاه‌مان نیز یکدیگر را خوب و درست ندید و
 
نگاه‌های انسانی جای خود را به نگاه جنسیتی
 
دادند درهمه جا. در محل کار، در محافل فرهنگی و
 
علمی و حتی جلسات سیاسی .
 
و من  باید تقاص همه‌ی این فاصله ها را بپردازم .
 
تقاص دوری از تو و بر صخره‌ای دیگر قدکشیدن را .
 
 تقاص تو را ندیدن و نشناختن را .
 
باید که تنم بلرزد وقتی هوا تاریک می‌شود و من
 
تنها در خیابانم؛ وقتی دنبال کار می‌گردم؛ وقتی
 
تاکسی سوار می شوم .
 
  اینجا یک مستراح عمومی است به وسعت یک کشور.
 
 بهتان بر نخورد...
 
 آخر سالیان سال است که در همه جای دنیا، فقط
 
 مستراح‌ها را زنانه و مردانه کرده‌اند .  
 
[ پنجشنبه سی ام تیر 1390 ] [ 4:8 بعد از ظهر ] [ یاسمن ]
با عرض سلام ادب واحترام خدمت تمامی دوستان عزیزم و شرمنده به خاطر تاخیر

چندین ماهم که به یک سال شاید نزدیک شده یک سری مشکلات برام پیش اومد

بود که نای نفس کشیدن نداشتم چه برسه به نوشتن و با دنیایی از دل شکستگی

برگشتم وبی نهایت ممنونم از دوستانی که سراغمو گرفتندوروزای غمگین زندگیم

تنهام نذاشتند و خدارو شکر میکنم که بهم دوستانی مثل شما داده که به وجودشون

افتخار کنم .

ایام امتحان ها با دوستم خیابام منصورمیرفتیم  صحنه ای رو دیدم که تمام وجودمو

لرزوند بسی باعث تاسف با وجود این همه پول گازونفت وکلی معدن باز هم شاهد

همچین صحنه هایی هستیم بچه ای که باید درس بخونه کلاس بره بازی کنه مجبور

کنار خیابون این طور خواب الود تو این گرمای طاقت فرسا چند تا خرت وپرت بفروشه

وخرج خانوادشو در بیاره و وقتی این عکس رو میگرفتم گفتم خدایا به تمام جوون های

 مملکت من که گاها خدای نکرده روم به دیوار تو خیابون ها ولگردی میکنند ومزاحم

ناموس مردم میشند غیرت وعزت نفس این بچه رو بده

کی باید به فکر بچه هامون باشیم نمیدونم ؟

[ چهارشنبه هشتم تیر 1390 ] [ 0:58 قبل از ظهر ] [ یاسمن ]
با توجه به افزایش امار طلاق و اثرات سویی رو که بر فرد وجامعه تحمیل

 می کنه باید تدابیری جهت استحکام بنیان  خانواده ها اندیشید بنده معتقدم 

بیشتراختلاف های خانوادگی که منجر به طلاق میشه نه به خاطر مشکلات

غیر قابل حل بلکه به خاطر عدم بر خورداری از مهارت های زندگی در زوجین

 است و بر این باورم اگر به زوج ها اموزش ومهارت لازم داده بشه امار طلاق

ما به نحوه چشم گیری کاهش پیدا میکنه .برای مثال امارنشان داده ۵۰

٪طلاق ها در ایران به خاطر عدم رضایت جنسی یعنی مسئله ای که با

اموزشهای کاملا ساده قابل حله و در این بین نقش رسانه های جمعی

 خصوصا تلوزیون غیر قابل انکاره ولی واقعا متاسفم برای مسئول

هامون  به جای برنامه ریزی و فرهنگ سازی برای جلوگیری از ،از هم

پاشیدگی خانواده ها اولویت رو به برنامه های ورزشیَ، اخبار و برنامه های

غیر ضروری اختصاص میدند و این جای بسی تاسف هست.

همین شبکه استانی اذربایجان شرقی یه شب نگاه میکنی انقدر مزخرفات

به خوردت می دند که دومین شب از زندگی و تلوزیون دیدن سیر میشی

واین همه هم بودجه اختصاص میدند. 

تصمیم گرفتم یه مدت از مسایل خانوادگی ومهارت های زندگی صحبت کنم

 واگر مطالب من بتونه زندگی یک نفر رو نجات بده برای من کافی

 

 

[ جمعه بیست و نهم بهمن 1389 ] [ 3:42 بعد از ظهر ] [ یاسمن ]
همان طور که در توضیح وبلاگم هم خدمتتون عرض کردم  هدف من از ایجاد این وبلاگ حمایت

از حقوق بیماران روانی. ولی متاسفانه هنوز نتونستم به نتیجه و راه حلی برسم که بتونم قدم

موثری در جهت بهبود وضعیت زندگی آن ها بردارم و بر این باورم فعلا تنها کاری که می توانم

 ومیتوانیم  هر ازگاهی یادی از ان ها بکنیم با چند بسته شکلات یا ادامس با چند قوطی

سیگارو... اگر یک بار یه سری بزنید وشادی و رنجی که در چهره آن ها با خوردن یک شکلات یا

گرفتم یک سیگار هست رو ببینید با تمام وجود احساس درد قلب من رو لمس می کنید

ای کاش امسال اربعین یا به هر مناسبت دیگر؛یک بار هم نذری هامون رو آون جاها پخش کنیم .

از تمامی دوستان وصاحب نظرانی که در جهت بهبود وضعیت بیماران

 وآسایشگاه های روانی راه حل های سازنده ای داشته باشند خواهش

میکنم که نظراتشان را بیان بفرمایند اگر عملی بود حتما اقدام خواهم کرد .

منتظر نظرات دوستان و یاران همیشگی ام هستم

[ سه شنبه پنجم بهمن 1389 ] [ 4:18 قبل از ظهر ] [ یاسمن ]
درباره وبلاگ

اسمم فایزه هست .دانشجوی روان شناسی بالینی دانشگاه تبریزم . اهل تبریز و اذری زبانم ولی هیچ تعصبی روی تبریزی واذری بودنم ندارم چون بر این باورم که همه ی ما در درجه ی اول انسانیم و در درجه ی دوم ایرانی پس این مهم نیست اهل کجای ایران باشیم و به چه زبانی صحبت کنیم . هدف من از ایجاد این وبلاگ پرداختن به بحث های روز جامعه که مربوط به مقوله ی روان شناسیه ،دفاع وحمایت از حقوق بیماران روانی که در اسایشگاه های روانی در بدترین شرایط فقط نفس می کشند و کانونی برای کسانی که درد موریانه ی تنهایی و بی هم صحبتی اروم اروم ذره ذره ی وجودشونو نابود می کنه .هیچ ادعایی ندارم چون معمای زندگی پیچیده تر از اونی هست که من بتونم با تمام بی تجربگیم کمکی برای کسی بکنم ولی با این وجود به عنوان یه روان شناس که تمام دغدغه و تعهدش کمک به هم نوعانش است می تونم حداقل شنونده ی خوبی باشم.

و اما در مورد خودم ......کسی هستم مثل همه ..........

به نگاه جنسیتی به کسی نگاه نمیکنم همه از دریچه نگاه من در درجه اول یک انسان هست که موظفم بش احترام بذارم وهمون طور که هست با هر عقیده ودین ونژادی قبولش کنم در درجه دوم دوستمه و اخر سر جنسیتش که اونم مهم نیست چون اولش به نگاه یک انسان به عنوان دوستم قبولش کردم پس دخترو پسرو زن ومرد برای من فرقی نمیکنه.

از نژادپرستی و تعصب روی باور ها متنفرم چراکه انسان بالقوه در معرض قبول تفکر وراه اشتباه هست؛اصلا شاید راه اشتباهی وجودنداشته باشه چراکه هرکسی ارزش های خودش رو داره واین ارزش های فرد هست که مشخص می کنه راهی اشتباه و راهی درسته پس راه درست و حقیقت واحدی وجود نداره .

وقتی این وب رو باز کردم و با دوستان در مورد موضوعات مختلف بحث کردیم با ارزش ترین چیزی که به دست اوردم این بود که انچه که من می اندیشم و از این جهان درک میکنم لزوما درست و لزوما اشتباه نیست و اکثر موضوعات خصوصا در حوزه علوم انسانی نسبی هستند نه مطلق وبه نا بر شرایط قابل انعطاف وتجدید نظر ؛حتی مسایل دینی .
پذیرای تمام انتقاد ها؛نظرات وپیشنهاد ها در مورد خودم ومطالب وبم هستم